داستان یک مرد

قیدار را خواندم. با یک سال تاخیر. اشتباه نکنم در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب رونمایی شد و الان منتظر خبرهای بیست و ششمی هستیم. البته این را مدیون یکی از دوستانم که در پاریس زندگی می‌کند، هستم که در والش نوشت "قیدار می‌خوانم؛ پس هستم" و من تازه یادم افتاد که در ایران زندگی می‌کنم اما هنوز کتاب آخر امیرخانی را نخوانده‌ام...

قیدار مانند تمام کتاب‌های امیرخانی از فضایی که او به آن علاقه دارد می‌گوید. از تهران قدیم و آدمهایش قدیمی‌اش. آدمهایی که انقدر قدیمی شده‌اند که دیگر به وجودشان شک می‌کنی. واقعا قیدارها و تختی‌ها زمانی روی همین زمین زندگی می‌کرده‌اند؟ خود امیرخانی که می‌گوید: از آقاتختی تا قیدار هیچ کدام از بطن عالم واقع زائیده نشده‌اند و نخواهند شد...

به طور حتم قیدار یک رمان بی عیب و نقص نیست. هیچ کدام از آثار امیرخانی اینطور نیستند اما چیزی که می‌کشاندت تا خواندن آخرین سطر کتاب و حتی نوشتن راجع به آن، دنیای مولف است. دنیای قیدارها و علی فتاح‌ها( من او )... دنیای آدم‌های با معرفت. دنیای نان و نمک. دنیایی که در آن رفاقت حرمت دارد و نجابت قیمت. دنیایی که بر اساس خدمت به خلق و مراعات با مردم ساخته شده ... یک دنیای کاملا خیالی...

البته که این کار من نیست اما اگر بخواهم دسته بندی کنم، قیدار در زمره رمان‌های تخیلی جای می‌گیرد. داستان مردی که حقیقتا مرد بود. داستان مردی که " اگر سنگ را بخواهد؛ سنگ آب می‌شود" اما پای یک کلمه "می‌خواهمت" می‌ایستد و عمری سپر بدنامی و عصای نابینایی همسرش می‌شود. داستان کسی که از معتادهای کنار خیابان تا پیرزن‌های ... به کرمش امید دارند و سر سفره‌اش نان می‌خورند.

قیدار داستان مردانی است که گام‌هایشان هر کدام به قاعده یک آسمان وسعت دارد و سفره‌شان دریاست. مردانی که مظنه‌شان دست حیدر کرار است. مردانی که از خوش‌نامی تا بدنامی و  از بدنامی تا گمنامی را با کفش آهنین اراده طی می‌کنند و حتی لحظه‌ای به پشت سرشان نگاه نمی‌کنند که طوبا للغربا...

تیزهوشی امیرخانی در انتخاب نام قیدار هم تحسین برانگیز است و موجب می‌شود بدانیم فرزند بزرگ اسماعیل نبی که جد پیامبر(ص) محسوب می‌شود، مقبره‌ای در "خدابنده" زنجان دارد. که معنی دیگر قیدار هم همین است... بنده خدا...

" در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است. اسم بعضی غیر پیامبران هم. چه صالح و چه طامع آمده است... صلحا عشق حضرت باری هستند. اما حضرت باری خودش هم بعضی را عاشق است. عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما... خدا عاشقی است که دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند... به او می‌گوید رجل! همین... مرد! می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، این دوتا رجل با هم فرق می‌کنند. یکی می‌آید موسای نبی را نجات می‌دهد و در واقع قوم بنی اسرائیل را نجات می‌دهد و دیگری نیز قومی را از عذاب می‌رهاند. اسمش چیست؟ اسمشان چیست؟ ... نمی‌دانیم ... رجل است...معشوق حضرت حق است... اسم معشوق را که جار نمی‌زنند. کاش پیش حضرت حق اسم نداشتیم اما مرد بودیم..."

قیدار را بخوانید. نه به خاطر قلمش که متوسط است. نه به خاطر امیرخانی که اساسا نویسنده متوسطی است. قیدار را به خاطر قیدار بخوانید... به خاطر عادت‌هایی که فراموش کردیم . به خاطر ارزش‌هایی که به ضد ارزش تبدیل شده‌اند. به خاطر مردهایی که در گمنامی مانده‌اند. به خاطر "شهلا"هایی که رها شده‌اند و به خاطر دل‌هایی که غبار گرفته‌اند.... قیدار را به خاطر قیدار بخوانیم.

"علی فتاح آه می‌کشد. ده سالی از قیدار بزرگ‌تر است.

-قیدار خان... اینها نه تو را می‌خواهند و نه مرا.

قیدار می‌رود توی فکر. بعد آرام می‌گوید:

-کاری می‌خواهند بکنند که فتاح و قیدار بروند توی کتاب‌ها...

فتاح می‌خندد:

-برویم توی کتاب... حالا گیرم بنویس ش پیدا شد، بخوانش را
از کجا می‌خواهی گیر بیاوری؟ "

 

 

/ 3 نظر / 104 بازدید
مرضيه

وبلاگت رو خوندم تقريبا بيشتر مطالبش رو خوندم.قلمت خيلي خوبه.خيلييييييييي

زهرا

قیدار هم خوب بود .. اما هیچ کدام من او نمیشود ..